ناگهان
ناگهان زنگ میزند تلفن، ناگهان وقت ِرفتنت باشد
مرد هم گریه میکند وقتی، سر ِمن روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد
روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی، بهترین دوست، دشمنت باشد
دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی
بعد،در راه دوست جان بدهی، دوستت عاشق زنت باشد!
چمدانی نشسته بر دوشت، زخمهایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نامِ آزادی، مقصد ِراه آهنت باشد
عشق مکثیست قبل ِبیداری، انتخابی میان ِجبر و جبر
جام ِسم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد
خسته از انقلاب و آزادی فندکی درمیاوری، شاید
هجده تیر ِبی سرانجامی، توی سیگار بهمنت باشد
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 18:16 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 22:3 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 21:58 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
به نام سرفصل همه ي نامه ها چه آنهايي كه نوشته شدند و چه آنهايي كه سپيد ماندند تاكاغذها سياه نشوند. يك سلام پررنگ و چند نقطه چين... به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي و يك دقيقه سكوت!
به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد! به فرض كه دوستم نداري! نه خودم نه نامه هايم را !!!!
اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست. بي دليل هم خودش كلي دليل هاست. لا اقل ميگفتي: اين هم كه جوابي ننويسيد جوابي است. دريغ از همين حرف چه ميشود كرد تويي و عزيز كرده ي اين دل رسواي سرگردان خودم چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات را ميگيرد، بگذريم...
همين روزهاي پژمرده ي نيامدنت انگار كسي از آسمان به من گفت شايد اين عزيز كرده ي دلت شعر به دل مخملي اش نمي شيند! حق بعد ازتو با اوست اين بار ديگر شعر نمي نويسم نامه هايي را برايت مي نويسم كه در تنهايي براي خودم نوشتم و براي تو پاره كردم. حقيقتش فكر ميكردم اگر ميخواست از اين زبان خوشت بيايد حرفهاي خودم را بيشتر دوست داشتي كه نداري حالا چاره اي نيست. راستي به دل نگير بين نامه هايي كه پاره كردم اسم تو هميشه با چند كلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند و حالا هم از روي همان اسم خوت نامه هاي تكه تكه شده را كنار هم ميچيدم و برايت نوشتم
دو سه بار با لحن شعرا به همه اشاره كردم
ياد قرص كامل ماه و غم ستاره كردم
يه شب اما سر فرصت توي تنهاييم نشستم
ديدم اينجوري نمي شه غصه هامو چاره كردم
يه سري نامه نوشتم كه پيش خودم بمونه
هم واسه خودت نوشتم هم واسه تو پاره كردم
تنها يك لحظه سكوت ميكنم و ترانه اي ديگر نخواهم سرود من بيهوده بودن را ستايش ميكنم چرا كه خوب بودن نشان از بودن توست پس اي غريبه ي سكوت تنهايي من با من آشنا شو.
صورتگر نقاشم نقاشم هر لحظه بتي سازم
وانگه همه بتها را در پيش تو بگذارم
صد نقش برانگيزم با جانش در آميزم
چون نقش تو را بينم در آتشش اندازم
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 16:7 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
میگن افسوس گذشته رو نخور گذشته رفته
گذشته یه میمونه و حبس شده تو پشت نرده
گاهی اوقات یه گوشه نشستیمونو دورمون خلوت
یاد روزایی می افتیم که خیلی چیزا از دست رفت
دیروز میومد خیلی چیزا عوض میشدن
خیلی اشکال و خیلی نشونه ها برعکس می شدن
اما حیف دستمون از دو چیز کوتاه میشه تو دنیا
امروز از دیروز فردا از امروز و کل دنیا
بعضی از ما آدما گذشتمون عین نهنگه
دنبالمونه و فردامون با دیروز توی جنگه
یه جوری مثل بند کفش گره کور میخورن که باید
دل کند از بند و کفش و از پاشنه از تو پا جدا کرد
اما حسرت بمونه ریشه میشه تو خاک قلبت
میمونه میشه یه زخم کهنه و توپاک دردت
میشه سد راه این چند ساعت باقی فردا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 14:57 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |