وقتي داشت باهام خدافظی می کرد دلم می خواست برای یه لحظه هم که شده تو چشمام نگاه کنه شاید واسه یه بار هم که شده فریاد چشمهامو میشنید ولی خیلی ساده گفت خداحافظ و رفت از کنارم رد شد و من فقط به جای خالیش خیره شدم و خودم رو دیدم که تنها شدم...بعد از مدتها دوباره اون چشمها رو دیدم بهشون خیره شدم ولی دیگه اون چشماها باهام آشنا نبودن دیگه نمی خندیدن حتی بهم پوز خند هم نمی زدند درست مثل بقیه بودن دیگه بلد نبودن حرف بزنن.
چشمهامو بستم،بغضمو قورت دادم و برای اشکهام تابلوی ورود ممنوع نصب کردم و از اون روز واسه همیشه روزه ی سکوت گرفتم شاید یه روزی یه جایی روزمو بشکنم اما نه فقط واسه جواب یه خداحافظی بلکه برای پاسخ دادن به خنده ی دوباره ی کسی که واسه همیشه رفت...
هیچکس
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 10:25 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
خدایا" مرا وسیله "صلح و آشتی" خود قرار ده ؛
تا آنجا که "نفرت" است , حامل "عشق"
جائی که "خطاکاری و بدی" است , حامل "گذشت"
جائی که"نفاق" است , حامل "یکرنگی"
جائی که "نادرستی" است , حامل "درستی"
جائی که "شک" است , حامل "یقین"
جائی که "نا امیدی" است , حامل "امید"
جائی که "تاریکی" است , حامل "نور"
و در جائی که "غم" است , حامل "شادی" باشم ,
پروردگارا !
کمکم کن ؛ تا بجای "تسلی خواهی" , "تسلی" دهم ,
بجای "درک شدن" , درک کنم,
زیرا ؛
پیدا شدن , درگرو گم شدن است ,
و با بخشش دیگران , خود بخشوده میشویم ,
و در مرگ , حیات جاودان پیدا میکنیم.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 10:6 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |