

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:1 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
چاقو به دستم،رگ تو دستم،کلی فکر...همه اونایی که اومدن و رفتن، همه اونایی که نیومده رفتن،همه
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:56 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
و زير لب آرام آرام زمزمه مي كنم :
گل من !
زندگي ،بدون روزهاي بد نمي شود؛ بدون روزهاي اشك و درد و خشم و غم .
اما ،روزهاي بد ، همچون برگهاي پاييزي ، شتابان فرو مي ريزند ، و در زير پاهاي تو، اگر بخواهي ، استخوان مي شكنند ،و درختْ استوار و مقاوم بر جاي مي ماند.
گل قشنگ من !
برگهاي پاييزي ، بي شك ، در تداوم بخشيدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشيدن به تداوم درخت ، سهمي از ياد نرفتني دارند ....
طعم حرفات هنوز شيرينه .
چه سخته با تو بودن و تنها موندن
چشمام رو مي بندم
سكوت مي كنم ....سكوت
و مزه شور قطرهاي بي تاب،دهان خشكم را به ضيافت مي خواند
چشمهايم هنوز بسته است
باور كن
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:49 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:44 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:58 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
این تلفن خراب نیست ? تو معرفت نداری

نامه ها بی جواب نیست ? تو معرفت نداری
راه من و تو دور نیست ? تو از ترانه دوری
کوچه ها بی عبور نیست ? تویی که سوت و کوری
تو بی صداترینی ? من از ترانه لبریز
تو به بهار زردی ? من گل سرخ پاییز
سیبای باغمون رو
دیوای قصه خوردن
انگاری توی این شهر
نامه رسونا مردن
حتی خبر ندارم ? کجای این سکوتی
شاپرک رهایی ? یا شام عنکبوتی
حیف نگاه خیسم ! حیف همین ترانه
حیف حروف پک این همه عاشقانه
تو بی صداترینی ? من از ترانه لبریز
تو یه بهار زردی ? من گل سرخ پاییز
سیبای باغمون رو
دیوای قصه خوردن
انگاری توی این شهر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:51 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم
تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم
من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم
می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:30 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |