
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:50 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 14:53 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو. لطيف ترين کلمه "لبخند"
است...آن را حفظ کن. حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از
آن فاصله بگير. ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را 
ايجاد کن. سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده
.
اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن. بي احساس ترين 
کلمه "بي تفاوتي" است... مراقب آن باش. دوستانه ترين کلمه
"رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن. زيباترين کلمه 
"راستي"است... با آن روراست باش
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 8:56 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
نمی رنجی از طغیان های درونش چون خود نیز طغیان می کنی. آرام نگاهش می کنی تا درون شعله ورش خاموش شود و به بعد به پای صحبتش می نشینی. می شنوی ، می شنوی و باز می شنوی چیزی نمی گویی اما او از نگاهت می خواند که حرفش را پذیرفته ای یا نه. و هنگامی که تو طغیان می کنی تو را کنار خود می نشاند و حرف به حرف و کلمه به کلمه می شنود و بعد برایت حلاجی می کند و تو نیز خاموش می شوی.
لذت می بری از اینکه چشم براهت باشد از اینکه نبودن تو در کنارش آرام و قرار را از او گرفته ست و لذت می بری از اینکه وقتی از دور می بینیش آغوش گرمش را برایت باز می کند و تو نیز بی دریغ پاسخش می دهی. آه، چه قدر زیباست که نفس های گرمش گونه ات را بسوزاند و چه زیبا تر که تپیدن قلبت به قلبش نوایی شاد دهد.
چه غرورآورست که خود را برای او بدانی او نیز خود را برای تو.
چه ساده می نشیند پای صحبتت و چه زیبا گوش فرا می دهد. می گویی برایش " از چیزهای کوچک ، از دانه های شبنم بر تیغه های علف . یا از چیزهای بزرگ ، از آن چه که در جهان می گذرد."
می گویی و می گویی و او می شنود و می شنود.
وقتی افکارش مشوش می شود به یاریش می شتابی و هم کلامش می شوی. روزی که بی قراری و مضطرب، آرام نگاهت می کند و می گوید چه چیز آشفته ات کرده در حالی که من کنار توام و لحظه ایی تنهایت نمی گذارم. آه، این حرفش چه قدر به دل می نشیند.
و تو! چه لذت می بری که فرزندت درون همسرت آرام آرام رشد می کند ونشان از تو می برد. سر بر شکم همسرت می گذاری و هیاهوی کودکت را می خندی.
روز ها می گذرد و منتظری تا رخ زیبای کودکت را ببینی.
آه، درد به سراغ تو می آید . فریاد می زنی، ناله می کنی و چنگ بر بستر می زنی.
و تو! نگرانی و از دیدن رخ پر درد همسرت اشک بر گونه ات روان می شود.
و در این هیاهو گریه ی نوزادت تو را به خود می آورد ، صدایش را می شنوی و از هوش می روی و بخوابی عمیق فرو می روی.
و تو! اشکت به خنده بدل می شود.
نمی دانی چه حسی دارد که سینه ات را در دهان بچه ات بگذاری تا از شیره ی وجودت بمکد و به واسطه اش نیرو گیرد.
وتو! نمی دانی ، چه قدر سرشار از غرور می شوی که کودکت صدایت کند و تو را حامی خود بداند و دستانش کوچکش را در دستانت بگذارد و با تو به گردش رود.
چه حسی دارد که کودکت را میان خود و همسرت بنشانی و برایش قصه بگویی و بخندانیش. شاهد بزرگیش می شوی و به کمالش می رسانی .
تو نمی دانی چه قدر لذت بخش است که در آغوش همسرت باشی و بوسه ی گرمش لبانت را به هم دوزد. او اشک می ریزد و تو دلداریش می دهی و آخرین بار چشمانش را که با هر قطره از اشکش عشقت فریاد می زند، می بینی و چشم از دنیا فرو می بندی.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:30 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |

مهرت از دل بركنم اما چگونه
يادت از ياد برم اما چگونه
نقطه عشقي از ميان اين همه آدم برخود حك كنم اما چگونه
هر چه هست و نيست در دل به رويش پا نهم اما چگونه
به خود گفتم كه عشق را در دل مي كشم من اما چگونه
به تو گفتم مي روم گم مي شوم دل مي كنم اما چگونه
با غرور كودكانه زير لب گويم من تو را روزي مال خود خواهم كرد اما چگونه
من روزي هزاران بار مي ميرم اما دل در تپشها، بازم سراغ يار مي گيرد
ولي من خوب مي دانم دل كنده اي از من، بگو اما چگونه
دوست هميشگي شما ابی![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:28 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
انسان خوشبخت آن كسي است كه حوادث را با تبسم و اندكي دقت بعلت وقوع آن تلقي وقبول نمايد مترلينگ![]()
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:47 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:23 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |