دلم تنگ است، دلم میسوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری،نه بیداری،نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد، چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم،به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ،
نفهمیدیم به دنبال چی هستیم
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا،
چه رنجی از محبت ها کشیدیم،برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم،ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم.
سبک بالان ساحل ها ندیدند،
به دوش خستگان باریست دنیا،
مرا در اوج حسرتها رها کرد،عجب یار وفاداریست دنیا،
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
عجب خواب پریشانیست دنیا
عجب دریای طوفانیست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب یار وفاداریست دنیا...
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:25 توسط ებრაჰიმ)D.B.T)
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 7:56 توسط ებრაჰიმ)D.B.T)
|
من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 7:50 توسط ებრაჰიმ)D.B.T)
|
مرا صد بار از خود براني دوستت دارم به زندانه خيانت هم كشاني دوستت دارم چه سود از مهر ورزيدن چه حاصل از وفا كردن مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم
عشق شعله ايست که هرگز نمي ميرد ، گليست که هرگز پژمرده نمي شود . بي ترس و بيم در غم و شادي آنرا در دل نگاهدار.
| تنها عشق است که جاويد است. اي زن آزاده ي نيکخوي ! اگر ميخواهي که در اين حيات ناچيز روح و ايمان و خدا با تو باشد...پاسدار عشق باش. |
| بيا تا چون آيينه و تصوير ، چون گل و عطر و چون آن عاشق و معشوقي که در سايه درختي نشسته اند بظاهر دو و در حقيقت يکي باشيم. |
عشق سر چشمه تفکر و زندگي و ايمانست. در عشق پرتويست که دل را بيش از نور افتخار و بلند نامي وجد و حال ميبخشد و آن پرتو خوشبختي و سعادتست
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 14:34 توسط ებრაჰიმ)D.B.T)
|
دوستش
داشتم
تا اینکه مرا از خود راند
بهانه آورد و قلب مرا ٬ هدیه مرا چونان برگی زرد و پاییزی به
فراموشی سپرد
من ماندم و خاکسترهای آتش گرفته وجودم
من ماندم و مشتی حرف عاشقانه
من ماندم و اشکهایم
من ماندم و.........
مدتی گذشت
دوباره همه چیز از اول شروع شد
اما نه با کلام من – اشتباه نکنید –
لبخندها ٬ نگاهها ٬ اشکها و از همه مهمترعاشقانه ها
حال منتظر جواب من است
و من بازهم دوستش دارم ٬ ولی
جوابی ندارم

+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:49 توسط ებრაჰიმ)D.B.T)
|
هیچ پیوندی بدون رویارویی با مشکل به نتیجه نمی رسد.
و اگر ببینی که پیوندی در نبود مشکلی به نتیجه رسیده است.
بدی معنا است که دیگر پیوندی در میان نیست.
**********
گل سرخ در سپیده دم می شکوفد و در غروب گلبرگها
بر خاک فروافتاده اند،باد به هر سو می کشاندشان وباز می گردند
تا در خاک بیاسایند.این به این معنا نیست که گل سرخ حضور واقعی
نداشته است.
**********
اوج عشق آزادی است،آزادی محض و هر پیوند که آزادی را
از بین ببرد بی ارزش است.
***********
وقتی مُردیم،برای بی تفاوتی و استراحت،زمان ابدی در
اختیارمان خواهد بود.بنابراین فرصت کوتاه زندگی را صرف
کار شگفت دوست داشتن کنیم.
***********
رستاخیز چیست؟ بیدار شدن.
***********
کافی است خود را بفروشیم دنیا رو به ما خواهند داد.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:14 توسط ებრაჰიმ)D.B.T)
|
عشق را در سکوت زمزمه کردیم.نگاه هایمان در هم آمیخت و قلب هایمان
گره خورد ، گره ای جدا نشدنی. سکوت ادامه پیدا کرد و عشق ریشه گرفت
نگفتی و نگفتم!
گذشت و گذشت . زمان زیادی که در سکوتی توام با عشق گذشت.
نگفتی و نگفتم!
قلبم سر شار از تمنا بود و قلبت سر شار از نیاز ... دستهایمان دور از هم
چیزی کم داشت ، اما چیزی که زیاد بود سکوت مرگبار عشقمان بود.
باز هم نگفتی و نگفتم!
و امروز که من در صفحه قلبم نوشتم:
ـ از میان کسی که دوستش داری و کسی که دوستت دارد آن که دوستت
دارد انتخاب کن عشق راپذیرا باش گدایی نکن! ـ
به سراغم آمده ای ، گفتی اما هرگز نخواهم گفت. خود را به دیگری می
سپارم آن که دوستم دارد و از اول گفت
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:7 توسط ებრაჰიმ)D.B.T)
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 13:54 توسط ებრაჰიმ)D.B.T)
|