![]()

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19:51 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |
ابي جان زندگي کهنه کتابيست که هرچه بگذردارزش اوراقي آن بيشترمي شود
خاطره....چه لحظه دردآوريست وقتي که تنها صداي احساس رادرکويرگوش مي کني وصداهاي دلخراش که به جان تقدير چنگ مي زنند انگارمي شودروي تمام احساسها با چکمه هاي غرور لگدزد ودرهرکوچه اي يادخاطره راباتبربي رحمي ازپاي درآورد حتي به يادگاري ازروزگاري دوربرچهره اش نوشته بي اعتنا گذشت مي شود با صودتک به ظاهرانسان حيوان ماند حيوان زندگي کرد ونفس کشيد وبي رحمانه تراز قانون جنگل هم به جان ضعيف ترين غربت افتادتا چنگال غرور رابه پوسته نازکشان واردکرد انگار مي شودبه هرلحظه اي تلنگر زداما نتوان ساکت ماند وبي احساس زندگي کردواشک ريخت براي عشق بجنگ ولي هرگزآن راگدايي مکن
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 15:36 توسط ებრაჰიმ)D.B.T) |